تبليغاتX
باران در شب - فصل خارك است

باران در شب

در مورد زادگاهم روستای خلیفه شبانکاره

تيرماه هم دامن كشان رسيد و تا ماه اسد چيزي نمانده است. ديشب با پدر صحبت مي كردم و با او از هر دري سخن رانديم. از استاد دانشگاه شدن من مي گفت و اينكه اگر به بوشهر برگردم چه خوب مي‌شود.. من در تلاشم. قرار است هفته آينده راهي مكه شويم به همراه مادر. آرزويي دور و دراز كه اگر خدا بخواهد جامه عمل خواهد پوشيد. پدر مي‌گفت نخل‌ها در حال رنگ گرفتن است و بايد منتظر بود تا سريع‌تر به رنگ آيند. او از نخل‌هاي داخل حيات مي‌گفت كه آرام آرام دارند آخرين مرحله از بودن را هم پشت سر مي‌گذارد. مي‌گفت چند تا «پنگ» برايت گذشته ام و مهمتر از همه مي گفت كه مادرت كه به تهران آمد چند «ريس» خارك برايت خواهم فرستاد كه سبز و سرخ به هم آميخته‌اند. چه حالي مي‌دهد وقتي كه «دنباز» درست شود و بتواني با ماست تازه بخوري و چه بهتر باشد اگر كه خود بالا نخل بروي خاك‌آلوده بچيني و بخوري و كمي هم دل درد بگيري. از همين الان مزه گس خارك را زير زبانم احساس مي كنم و منتظرم را فرا برسد آْمدن مادرم و رفتن با هم به مكه و چقدر زيبا خواهد بود طواف خانه خدا را كردن و آرامش آن را با تمام وجود درك كردن... منتظر آن روز هستم..

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 19:26  توسط کریم جعفری  |