تبليغاتX
باران در شب - چه مي‌شود كرد!

باران در شب

در مورد زادگاهم روستای خلیفه شبانکاره

در ميان شوره‌زار خاطراتم

آنجا كه بي‌خيالي........!!

خيالي ممتد چون خط سفيد وسط جاده را مي‌ماند 

من چون خطي زرد بي‌نقطه‌چين تا ابديت

كنار مي‌مانم

مي‌دوم تا بي‌نهايت

آنجا كه شوق پرستوي ‌بي‌بال

هوس

پزكشيدن مي‌كند..

آنجا كه سكوت بار ديگر ميزبان لحظه‌هاي بي‌رهگذر است

.

در ميان شوره‌زار خاطراتم

مغيلان اين نگهبان بيابان‌هاي جنوب

سبز مي‌روياند خود را

و قباسبز نيز

پر مي‌گشايد و گزدان‌ها را مي‌آرايد

نخلستان « برآفتاب » ديگر ميراب‌ ندارد

شهابي‌ها خشكيده‌اند....

« شكر وخمي » ثمر نمي‌دهد و زاهدي خارش زهر ندارد

من همچنان خودم را دوره مي‌كنم

همچنان ميان باد گرم و شرجي

ميان كُنارهاي روئيده بر خاطراتم... تيغ‌هايش را هم دوست دارم..

.

در ميان شور‌ه‌زار خاطراتم

« مَنگك و كاكُل » چه زيبا مي‌رويانند خود را

... و من

چه زيبا دوستشان دارم...

اينجا همه چيز معنيِ ديگري دارد

كسي نيست « گز » را بفهمد...

كسي نيست « قباسبز » را بر « نخل بي‌سر‌ »  تصور كند

كسي نيست سايه كنار را در ميان تبرك خاك خنكش احساس كند...

اينجا همه چيز بوي سنگ و سيمان و دود و آهن مي‌دهد

... و من

و من در شوره‌زار خاطراتم

اشك‌هايم را مزه مي‌كنم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 20:5  توسط کریم جعفری  |