تبليغاتX
باران در شب - چقدر خوب است

باران در شب

در مورد زادگاهم روستای خلیفه شبانکاره

اين روزها كه دوباره شروع به نوشتن كرده‌ام خيلي خوب است و دليلش هم چيزي نيست جز تماس يكي دو تا از دوستان كه وبلاگ را ديده بودند و خواستار ادامه آن شده‌اند. روزگار غريبي است؛ الان داشتم در روزنامه با بچه‌ها خاطرات مدرسه را دوره مي‌كرديم، بچگي‌ها و شور و شرهايي كه داشتيم.. دعواهاي كودكي و آسمان آبي خليفه در زمستان و چه خوب بود اگر باران مي‌آمد و بهاري هم بود و «دره انبري» هم آب مي‌آورد كه ديگر بساطمان جورٍ جور بود... هر چه فكر مي‌كنم نمي‌توانم خاطرات آن دوران را فراموش كنم، يكي به خيال بلند روزگار پيوست و يكي هم در ميان باد بهار رفت، يكي در خلال روزگاران گم شد و يكي نيز چونان من در تكاپوي بودن گام برداشت. خليفه را با تمام وجود دوست دارم و هر چند كه ديگر كوچه ها آن معناي گذشته را نمي‌دهند و مادر « علي رئيس حيدر » نيست تا در سايه بعد از ظهر بر سرمان آب جوش بريزد و « حسين بالي » تا كمربند به دست تا در دبستان دنبالمان كند... روزهايي كه رفته‌اند مثل آينه در برابرم مي‌رقصند و قابل فراموش شدن نيستند و يا به عبارتي فراموش كردنشان سخت است. 

به هر حال بايد نوشت از روزگار سرنوشت. دوم ابتدايي بوديم؛ معلممان فتح‌الله ابراهيمي و مديرمان هم آقاي مرتضي عيدي. آقاي ابراهيمي هميشه دنبال صبحانه خوردن سر كلاس بود و ما هم چشم‌هاي گرسنه‌امان دنبالش. يك روز كه من خدابيامرز غلامحسين جوانفرد را فرستاد براي صبحانه، بابا ما را بين راه ديد و گفت برويد خانه و از فرداي آن روز كه آقا فتح‌الله دور ما را خط كشيد و ديگر براي صبحانه نرفتيم. مرتضي عيدي هم با آن خط‌كش پهنش كه دنبال كتك زدن از نوع خنده دار و گريه‌دارش بود... فرق نمي‌كرد؛ مي‌زد تا اشكت در بياد... پارسال يك‌بار بهم زنگ زد و حالي پرسيد و ديگر خبري ازش ندارم و اين روزها همچنان مي‌گذرند... يك بار چنان دستان كودكي‌ام را هدف آن خط‌كش عريض و طويل قرار داد كه دردش را هنوز در كف دستانم حس مي‌كنم... جرمم بازي كودكانه بود... يادش بخير؛ 23 سال گذشته است و انگار همين ديروز بود. 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 18:59  توسط کریم جعفری  |