معمولا هر وقت که به روستا می آیم، دوربینم به همراهم است. دوربینی که تا حالا چندبار عوض شده تا چهره زادگاهم را بهتر نشان دهد و تصویر زیباتری از خود نشان دهد. هر وقت بیرون می روم - که کم می روم - دوربینم جزو لوازم اصلی است و به همین علت است که صدها عکس از روستا و طبیعتش در دل خاطرات دوربین ضبط و ثبت شده است. آلبومی از عکس ها که در غربت تهران به سراغشان می روم و اندکی از درد درونم را کم می کنم. چقدر این عکس ها را دوست دارم. یکی از این عکس ها مربوط به نوروز سال۱۳۸۵ است که بعد از بارش بارانی بهاری زدم بیرون عکاسی کردم و آن هم چه عکس هایی. این عکسی که الان اینجا می بینید از همه آنها برایم خاطره انگیزتر است و وقتی نگاهش می کنم انگار یکی از مناطق اروپا است. بیشتر اوقات صفحه اول رایانه ام را گرفته است. گله ای بیرون آمده و چرا کنان به سمت بیابان می رود... زیباتر از این نمی شود. این یک عکس را هم داشته باشید تا بقیه را هم سر حوصله بذارم...

