تبليغاتX
باران در شب

باران در شب

در مورد زادگاهم روستای خلیفه شبانکاره

اين روزها چه خوش مي‌گذرند و در پناه خود آروزهاي آدم را تكرار مي‌كنند. روستا حالا بوي پاييز مي‌دهد؛ هر چند مادر مي‌گفت كه هوا شرجي‌ است و خبري از باران نيست و تمام ابرها را باد مي‌برد و سر ما بي‌كلاه مانده است. در اين ميان يادم مي‌آيد به روزهاي مدرسه، روزهايي كه شيفت صبح و بعد از ظهر بوديم و با بچه‌ها بر مي‌گشتيم خانه تا در سايه بلند پاييز كه خانه‌ها را در خود فرو برده بود نهاري بخوريم و يا اينكه در بعد از ظهر پنج‌شنبه‌ها تمام اميد و آرزويمان اين بود كه برويم و در خنكاي پسين‌‌گاهي روستا بازي كنيم... دال و كيلي، شده، هفت سنگ، بشور و بگرد، هفت كول، تيماره، تيه گرو، فوتبال، واليبال و دست آخر هم پرنده گرفتن با شاخك و براي مثل مني هم گير آوردن كتابي براي خواندن و داستان شبانگاهي مادرم از چهل‌گيسو و كره‌اوره باد و ديو سپيد و جن و پري... يادش بخير.... 20 سال از آن روزها گذشته است. روزي نبود كه محمد حاجب و فرشيد عشايري خرما و ارده خانه ما نخورند... همه در حال گذر است... امروز هر يك در جايي هستيم!!!! 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:54  توسط کریم جعفری  |