تبليغاتX
باران در شب

باران در شب

در مورد زادگاهم روستای خلیفه شبانکاره

یادش بخیر، بچه که بودیم در این فصل سال و این ماه ها و روزها دلمان خوش بود به دنباز یا همان نیمخون خودمان. خارکی که نصفش خون شده است و نرم. چه حالی داشت وقتی ظهر تلیت و منگک با دوغ کشک خنک به همراه دنباز می خوردیم و بعدش چرتی چند ساعته می زدیم... سال هاست که دیگر این مراسم را یادمان رفته و دیر سالی است که زندگی شهری بر ما روستائیان هم غلبه کرده و همه چیز را به رنگ دیگری درآورده است. من که حالا سال هاست تلیت و دوغ نخورده ام بماند، سال های سال است که یادم رفته چیزی بنام خواب بعد از ظهر وجود دارد و این روزها است که دلم را آشوب کرده است و نمی دانم تا چه زمان ادامه خواهد داشت. این روزها نخل های حیاتمان نیز دنباز شده اند، پدر می گفت برایت بفرستم گفته خراب می شود نفرست... اگه نخوردیم که نمی میریم.... اسد از نیمه گذشته است و چند هفته دیگر خرما پزان است و بعد هم خرما بران... این روزها هم می گذرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 11:32  توسط کریم جعفری  |