تبليغاتX
باران در شب

باران در شب

در مورد زادگاهم روستای خلیفه شبانکاره

در ميان شوره‌زار خاطراتم

آنجا كه بي‌خيالي........!!

خيالي ممتد چون خط سفيد وسط جاده را مي‌ماند 

من چون خطي زرد بي‌نقطه‌چين تا ابديت

كنار مي‌مانم

مي‌دوم تا بي‌نهايت

آنجا كه شوق پرستوي ‌بي‌بال

هوس

پزكشيدن مي‌كند..

آنجا كه سكوت بار ديگر ميزبان لحظه‌هاي بي‌رهگذر است

.

در ميان شوره‌زار خاطراتم

مغيلان اين نگهبان بيابان‌هاي جنوب

سبز مي‌روياند خود را

و قباسبز نيز

پر مي‌گشايد و گزدان‌ها را مي‌آرايد

نخلستان « برآفتاب » ديگر ميراب‌ ندارد

شهابي‌ها خشكيده‌اند....

« شكر وخمي » ثمر نمي‌دهد و زاهدي خارش زهر ندارد

من همچنان خودم را دوره مي‌كنم

همچنان ميان باد گرم و شرجي

ميان كُنارهاي روئيده بر خاطراتم... تيغ‌هايش را هم دوست دارم..

.

در ميان شور‌ه‌زار خاطراتم

« مَنگك و كاكُل » چه زيبا مي‌رويانند خود را

... و من

چه زيبا دوستشان دارم...

اينجا همه چيز معنيِ ديگري دارد

كسي نيست « گز » را بفهمد...

كسي نيست « قباسبز » را بر « نخل بي‌سر‌ »  تصور كند

كسي نيست سايه كنار را در ميان تبرك خاك خنكش احساس كند...

اينجا همه چيز بوي سنگ و سيمان و دود و آهن مي‌دهد

... و من

و من در شوره‌زار خاطراتم

اشك‌هايم را مزه مي‌كنم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 20:5  توسط کریم جعفری  | 

امروزه که به حمدالله همه در روستای ما تاجر و بازرگان هستند برخی هم از روزی خداداد به چنان جایگاهی رسیده اند که نگو و نپرس. اما در این میان روستای خلیفه دارای استعداد خوبی هم برای کشاورزی بود که این را به خوبی می توان در زمین های کشاورزی آن دید. بر اساس آماری که اعلام شده و برخی از پیران قوم می گویند، میزان زمین های خلیفه بعد از روستای زیارت در استان بوشهر بیشتر از دیگر روستاهاست به خصوص آنکه زمین های خلیفه شوره زار ندارد و همه آنها قابل کشت است. مهمترین مشکل در مورد کشاورزی روستا، به کمبود آب بر می گردد به گونه ای که این مشکل باعث شده است تا عملا کار کشاورزی در روستا سخت شود و از همان قدیم در حد دو سه مزرعه و چند باغ خرما محدود بماند و زمستان هم گندمی به مراد کشت دیم در زمین بریزند که نان سالشان درآید. اما فارغ از این موضوع می توان گفت که در روستا چندین رشته قنات بوده که به خصوص در خلیفه قدیم اهمیت داشته است. بعد از خرید زمین فعلی از شاه فیروزی ها، یکی دو رشته قنات در محل جدید احداث شد که یکی از آنها از شیب روستا استفاده کرده و پائین روستا پشت باغچه مرحوم «مش کلبعلی» بیرون می آمد. طوری که مشخصه آب این قنات چندان قابل شرب نبوده و بیشتر برای کشاورزی از آن استفاده می کردند. اگر به زمین هایی که قدیم «تشی» نام داشتند و امروز شده اند منزل مسکونی اهالی روستا نگاه کنیم، خاک آن سیاه است و به گفته قدیمی ها در اینجا هم باغات خرمایی وجود داشته است.

علاوه بر این موارد باید به وجود مزارعی چند اشاره کرد که برای رفع حوایج مردم سبزی کاری و جالیزکاری داشتند و از هر کدام از قدیمی ها که بپرسی سابقه پاتک زدن به این مزرعه های کوچک یا به عبارت بهتر «چهاو»ها را داشته اند. به طور کلی آب شرب مردم از چاه هایی که در «بلبلند» وجود داشت تامین می شد و برخی از کارشناسان دولتی که قبل از انقلاب آب این چاه را آزمایش کرده بودند دلیل رنگ و روی متفاوت مردم خلیفه از دیگر مردم منطقه را مصرف همین آب ارزیابی کرده بودند. جریان « خر و برداله » معروف است و صبح زود برای آوردن آب راهی شدن... مادرها کنار دره «انبری» منتظر تا کی بچه هایشان از آوردن آب بازگردند.... داستان های فراوانی سر آوردن آب از این چاه وجود دارد که اگر پرسیده شود چیزی کمتر از هزار و یک شب نیست...

دیگر نکته در این مورد می توان به کشت برخی محصولات خاص در روستا اشاره کرد که بیشتر جنبه دارویی داشته اما محصولی مانند پنبه به خوبی به عمل می آمد و یکی از تجارت های مردم روستا در قدیم همین بوده است که در فرصتی دیگر به ان اشاره خواهم کرد. راستی تا یادم نرفته باید از خیار دزدی ها هم بگویم که فکر کنم نسل ما آخرین هندونه دزدهای روستا بودیم و بعد از ما نسل همه چیز منقرض شد.. درست مانند نسل دایناسورها.......

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 17:44  توسط کریم جعفری  | 

اين روزها كه دوباره شروع به نوشتن كرده‌ام خيلي خوب است و دليلش هم چيزي نيست جز تماس يكي دو تا از دوستان كه وبلاگ را ديده بودند و خواستار ادامه آن شده‌اند. روزگار غريبي است؛ الان داشتم در روزنامه با بچه‌ها خاطرات مدرسه را دوره مي‌كرديم، بچگي‌ها و شور و شرهايي كه داشتيم.. دعواهاي كودكي و آسمان آبي خليفه در زمستان و چه خوب بود اگر باران مي‌آمد و بهاري هم بود و «دره انبري» هم آب مي‌آورد كه ديگر بساطمان جورٍ جور بود... هر چه فكر مي‌كنم نمي‌توانم خاطرات آن دوران را فراموش كنم، يكي به خيال بلند روزگار پيوست و يكي هم در ميان باد بهار رفت، يكي در خلال روزگاران گم شد و يكي نيز چونان من در تكاپوي بودن گام برداشت. خليفه را با تمام وجود دوست دارم و هر چند كه ديگر كوچه ها آن معناي گذشته را نمي‌دهند و مادر « علي رئيس حيدر » نيست تا در سايه بعد از ظهر بر سرمان آب جوش بريزد و « حسين بالي » تا كمربند به دست تا در دبستان دنبالمان كند... روزهايي كه رفته‌اند مثل آينه در برابرم مي‌رقصند و قابل فراموش شدن نيستند و يا به عبارتي فراموش كردنشان سخت است. 

به هر حال بايد نوشت از روزگار سرنوشت. دوم ابتدايي بوديم؛ معلممان فتح‌الله ابراهيمي و مديرمان هم آقاي مرتضي عيدي. آقاي ابراهيمي هميشه دنبال صبحانه خوردن سر كلاس بود و ما هم چشم‌هاي گرسنه‌امان دنبالش. يك روز كه من خدابيامرز غلامحسين جوانفرد را فرستاد براي صبحانه، بابا ما را بين راه ديد و گفت برويد خانه و از فرداي آن روز كه آقا فتح‌الله دور ما را خط كشيد و ديگر براي صبحانه نرفتيم. مرتضي عيدي هم با آن خط‌كش پهنش كه دنبال كتك زدن از نوع خنده دار و گريه‌دارش بود... فرق نمي‌كرد؛ مي‌زد تا اشكت در بياد... پارسال يك‌بار بهم زنگ زد و حالي پرسيد و ديگر خبري ازش ندارم و اين روزها همچنان مي‌گذرند... يك بار چنان دستان كودكي‌ام را هدف آن خط‌كش عريض و طويل قرار داد كه دردش را هنوز در كف دستانم حس مي‌كنم... جرمم بازي كودكانه بود... يادش بخير؛ 23 سال گذشته است و انگار همين ديروز بود. 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 18:59  توسط کریم جعفری  | 

اين روزهاا يواش يواش نخل ها ثمر گرداني دارند.. الان دارد « كتوك ها » به « پهك » تبديل مي‌شوند تا در كمتر از يك ماه ديگر « خارك » ها رنگ بگيرند.. اين روزها تش باد يا همان باد گرم تمام دشت دشتستان و شبانكاره را در بر گرفته است و گرم ترين ماه سال است. يادش بخير در همين روزها بود كه براي امتحان آخر سال راهي مي شديم و له له زنان خود را به مدرسه مي رسانديم... دبستان و راهنمايي خوب بود، اما با گذشت زمان و رسيدن به دبيرستان امتحان دادن هم سخت تر مي شد. از شانس ما آن روزها دبيرستان در روستا نبود و بايد روزانه مي رفتيم مركز بخشمان بنام دهكهنه. 

يادش باز هم بخير.. پنجم ابتدايي 36 نفر در كلاس درس بوديم و محمد مقدم هم معلممان... از آن 36 نفر تنها من ادامه تحصيل دادم و هنوز هم دارم درس مي خوانم... خودم هم مانده ام در اين 30 سالگي چگونه درس مي خوانم. بچه ها همه به سمت و سويي رفتند و من ماندم هزار توي تنهايي.... بعضي وقت ها دلم براي آن روزها تنگ مي شود اما چه كنم كه هم زباني هم ميان آنها ندارم... هر جا هشتند تنشان سالم و دلشان خوش باد...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 18:16  توسط کریم جعفری  |