روستای من در دشت پهناور دشتستان در استان بوشهر بر فراز بلندی زیبایی آرام خفته است. مردمش نژاده اند.... تا آنزمان که از دیگر ایلات و طوایف در آن قدم گذاردند و به آنجا آمدند. اما چرا نامش خلیفه است( پس از پیروزی انقلاب در ایران آن را خلیفه ای گفتند) پس از آنکه خاندان من به همراه سه خانواده دیگر در قرن هشتم ـ بعد از آن که امیر مبارزالدین بساط شبانکاره ها را از اطراف دریاچه بختگـان برداشت ـ به سوی مناطق جنوبی رهسپار شدند تا با ادامه تجارت خود با هندوستان و دیگر نواحی ایران بپردازند. جد اعلای ما که امنون مقبره اش زیارتگاه است و دوستداران زیادی دارد بنام
بهرس یعنی بهترین فریادرس در آن زمان خرقه داشت و بر آیین پاکان لنگری که بسیاری مرید بر گردش جمع شده بودند.
بهرس که بعدها به نام شیخ بهرس معروف شد و فرزندانش نیز این القاب را یدک کشیدند به حکم خانقاه داری پس از خود یکی از مریدانش بنام میرانبر ( به فتح ب به بزرگ) را جانشین خود کرد. هر چند عده ای برآنند تا این نکته را ثابت کنند که قبل از ورود خاندان ما به این مکان گروه های دیگری نیز حضور داشته اند انا باید یگویم که این افراد بیشتر مهاجرانی بودند که برای عرض ارادت خود به نزد جناب بهرس می آمدند تا به مراد خود برسند. میرانبر پس از آنکه جانشین پیر خود شد لقب خلیفه یافت تا پس از وی نیز هر کس که جانشین پیر طریقت می گردید لقب خلیفه داشته باشد. این امر به گونه ای بود که نام محل تجمع شبانکاره ها چندی بعد به خلیفه تغییر نام یافت و. هر کس که می خواست با زیارت پیر بهرس برود می گفت به خلیفه می روم. البته روایت دیگری هم در این مورد وجود دارد که من به هیچ عنوان با آن موافق نیستم. راوی روایت اول دایی بنده است و راوی روایت دوم مرحوم کلبعلی علامی آخرین کدخدای روستا. در پست های بعدی به این دو روایت هم اشاره می کنم.
اما در ادامه موضوع نام روستا باید بگویم تاثیر نام خلیفه آنچنان بود که بعدها کدخدایان روستا را هم بنام خلیفه یاد می کردند. مانند خلیفه عبدالله ، خلیفه معنوی ، خلیفه ابراهیم و......