امروز به همت جوانان روستا جشنی برای پاسداشت پدران و مادران روستا در دبیرستان باقرالعلوم روستا برگزار شد، پدران و مادرانی که برخی ها سالیان درازی بود ندیده بودم و برایم خاطره شده بودند و امشب دوباره خاطرات زنده شد. شبکه استانی بوشهر دوربینش را برده بود روستان تا این واقعه زیبا را به تصویر بکشد و الحق و الانصاف دست حسن غلامی عزیز درد نکند که چنین مهربانانه چونان فرزندی مهربان حق فرزندی را در این روز عید به جا آورد و لبخند را بر لبان همه نشاند و مرا به روزهای دور و دراز روستان برد. مطمئنم خیلی های دیگر هم مثل من بودند که با دیدن این صحنه لبخند رضایت بر لبانشان نشست و شبی به یادماندنی را ثبت خاطراتشان کردند.
اگر موفق شدم فیلم این مراسم را که با دوربین گوشی ام گرفته ام در اینجا خواهم گذاشت تا همه بزرگی و بزرگواری را ببینند و این جمع زیبا و مهربان را بیشتر پاس بدارند. همیشه گفته ام از اینکه خداوند مرا روستایی نامید و زادگاهم خلیفه است خوشحالم و از این بالاتر چیزی نخواهد بود که به صمیمت و صداقت همین پدران و مادران باشیم و روزگارمان را با دعای خیر آنها بگذارنیم. تا باشند و سایه سار ما باشند و نعمت وجودشان هماره در دلهایمان باشد... تا همیشه دوستشان بداریم که اینان گنج هایی نایابند که تا هستند، قدرشان به هیچ گنجی نشاید.... باز هم دست همه دست اندرکاران به خصوص صندوق سامان درد نکند و اجرشان با حضرت حق.
هنوز چند روزی تا خرماپزان مانده است، بچه که بودیم به گفته مادرمان در برج اسد - همان مردادماه - پاپتی تر از هر پاپتی دیگر سر خر خیال را کج می کردیم به سمت دشت های پهناور پشت خانه امان که بلند بود از گزهای بلند قامتی که زیر سایه هر کدامشان تاریخی خفته بود. همان خرماپزان در ذهن کودکی ام که زیر همین درخت ها جان گرفت، درست همان زمانی که فهمیدم باید فهمید و فهمیدم که نفهم ها زیاد هستند، به روزگار دور و درازی فکر می کردم که آمده اند و می آیند و می روند....
شاید همین روزها و روزگارها بود که در عجیب ترین ثانیه ها خود را پیدا کردم، به چیزهایی فکر کردم که شاید ارزشش را نداشت و به چیزهایی که بعدها برایم ارزش شده بودند. اون موقع تو دهات ما که کنار جاده بوشهر - اهواز در نقطه شمالی جا خوش کرده بود، برق نداشت نه اینکه نداشت، داشت اما کم بود مثل همه جای ایران، اگر کم بود دستکم آن روزها حقوق معلمی بابای ما کفاف زندگی پنج نفره ما را می کرد. برق کم بود و ما بیرون می خوابیدیم، یعنی همه بیرون می خوابیدند و این سال های آخر جنگ بود و من تازه هفت سال بیشتر نداشتم و شاید کلاس سوم دبستان را تازه تمام کرده بودم. تو آسمون آبی روستا که مثل حالا گرم نبود، تو قسمت جنوبی درست پایین پایم همان جایی که مادرم سجاده اش را پهن می کرد و قامت به نماز می بست، ستاره ای داشتم، ستاره ای که از همان سر شب تو خیالم باهاش حرف می زدم و تو گرما و شرجی خرماپزان بوشهر، این پهلو و آن پهلو می شدم تا خوابم ببرد...
سال ها با این ستاره زندگی کردم، تا روزی هم که دیپلم گرفتم باز هم هنوز آن اندازه برق زیاد نشده بود تا ملت کولرهای گازی را ۲۴ ساعت روشن کنند و آسمان را نبینند... مادرم اسم خیلی از ستاره ها را برایم گفته بود، دب اکبر که او نامش را هفت برادران گذاشته بود و عمری در حال نعش کشی بودند، ستاره سهیل که بعدها اسم خودم شد، ستاره دیمون، پرویز و ستاره قطبی که بعدها شناختم... او خیلی از ستاره ها را به اسم هایی می شناخت که بعدها فهمیدم به اندازه سن اجداد ما طول کشیده تا نورش به زمین رسیده و آنچه من حالا می بینم مربوط به صدها سال پیش است...
بگذریم، حیات ما درست بغل روستا بود، سیل بندی که بر رودخانه فصلی کشیده بودند تا روستا را آب نبرد بعد از جنگ ساخته شد - چقدر بعد از جنگ خوب بود - ماشین ها ۲۴ ساعت کار می کردند تا دهات ما را مثل سال ۶۲ آب نبرد، آن سال از خانه های ما فقط یکی باقی ماند و من و برادرم که یک سال و نیمی از من کوچک تر بود به همراه دختران عمویم را در ملحفه پیچیدند و در طاقچه آن خانه گذاشتند و مرحوم پدربزرگم با آن عصایش بر بلوکی سیمانی نشست تا نوه هایش!!! را آب نبرد و اما خودش سال بعد رفت و نامش بر من ماند و من هم که آواره شدم و ....
آن روزها خاک های نرمی که برای ساخت سیل بند بر روی هم انباشته می شد شده بود محل بازی ما و بعد از گذشته ۲۲ سال هنوز هم مزه آن خاک ها در ذهنم جاری است و حس می کنم تمام آن لحظه ها را... ثانیه هایی که می رفتند همه در ماه اسد بودند، مردادماه را می گویم، جیرجیرک ها نمی دانم از کدامین سرزمین آمده بودند و در گزها لانه کرده بودند و من مانده بودم با صدایشان که روستا را روی سر خود برداشته بود... همان تابستان های گرم که گاهی اوقات دزدانه سر زدن به جالیزها برایمان عادت شده بود، خودمان هم جالیز داشتیم و هندوانه های محلی، هر روز بابا با وانتش می رفت و می آمد تا هندوانه بیاورد اما برق نبود تا ما آنها در یخچال بگذاریم تا خنک شود، هندوانه را صبح می خوریم تا شاید با باد صبحگاهی و نم سحرگاهی از گرمایشان کم شده باشد...
خوب یادم هست آن ثانیه ها را که می توانستم در آن هر آینه خودم را تماشا کنم، تازه یاد گرفته بودم کتاب بخوانم و این مربوط به دوره ای بود که هنوز جنگ تمام نشده بود و جنازه ها می آمد تازه کربلای چهار تمام شده بود و سهم روستای ما دو اسیر بود، یک شهید و یک مفقود الاثر که مادرش ندیدش و رفت.... یادم می آید می گفتند با موشک حمله کرده اند، من از موشک ذهنی داشتم خسته چرا که هر روز رادیوی بابا که با باطری قلمی کار می کرد و از مدرسه با خود به خانه می آورد می گفت امروز بوشهر را با موشک زده اند و همان روزها در دل تابستان همه جا تاریک شد، بعدها فهمیدم که خارک را زده اند... نمی دانستم رادار چیست، عمویم که خارک کارگر بود دو روز بعد فرار کرد و آمد از ترس جانش، او می گفت اول رادار را زدند و بعد هم تانکی فارم را، فهمیدم که رادار هر چه باشد باید جلوی موشک را بگیرد و یا هر چیز دیگری...
همان روزها بود که کتابخوان شده بودم و می خواندم و بعدها فهمیدم زیادی می فهمم و با همه دعوایم می شد چون آنها نمی فهمیدن که من می فهمم... یادم می آید با پست خیلی خوب بودم و هر هفته نامه ای می رفت تا ۱۰۰ ریال پول که تو جیبی یک هفته ام بود و بعد بر می گشت تا دو سه تا کتاب که سر و جمعش نمی شد ۸۰ ریال و ۲۰ ریال هم شده بود هزینه پستش!!!
خیلی شد، اما چون برای تو می نویسم و می خواهم کمی دور از سیاست بنویسم، باید بیشتر بنویسم. آن روزها کتاب می خواندم و بعضی وفت ها هم با بچه ها بازی می کردم ولی باز هم می فهمیدم که خیلی ها مرا نمی فهمند، داشت باورم می شد که دنیا رنگ دیگری هم دارد و همه دنیا روستای ما با گزهای بلندش و سیل بند نیمه تمامش نیست که یک شب همسایه به طمع آب دادن نخل هایش تمام روستا را آب داد و داد و بیدادهای من هم کفایت نکرد....
گفته بودی که از سیاست خسته شده ای و من هم آن روزها فکر می کردم از خیلی چیزها خسته شده ام، از جنگ از دعوای همسایه ها با خودم که به هر دلیلی دعوایمان می شد و نمی دانم به خاطر شیطنت های من بود و یا اینکه آنها هم آن روزها خیلی حوصله نداشتند... روزها گذشت و شاید روزهایی که امروز هر کدامشان ثانیه ای بوده اند و من در برابرشان قطره ای. آن روزها گذشتند و من در شمارش آنها به اینجا رسیدم تا اگر بخواهم بنویسم چیز دیگری شود و دنیای دیگری. آن روزها برایم تهران خیلی دور بود، جایی که خیلی کتاب داشت، مردمش می فهمیدند و می دانستند و بعضی وقت ها که می آمدند خانه ما اتوکشید و مرتب بودند و فکر می کردم آنجا جای دیگری است، اما امروز سال ها از آن دوران گذشته و سال ها از بودن من در تهران و من مانده ام و همان افکاری که اگر بیکار شوم باز هم سراغم خواهند آمد و من چاره ندارم که بعضی وقت ها آن را بنویسم...
تنها چند ساعت به تحویل سال مانده است. تحویل سال ۱۳۹۰، پایان سال ۸۹ و آغاز دهه ۱۳۹۰ خورشیدی. در این دهه وبلاگ خلیفه شروع به کار کرد و در پنج سال گذشته هر وقت نویسنده اش جان و توان داشت، مطالبی را قلمی کرد و در این محیط مجازی منتشر. اما در این میان این همه آن چیزی نیست که او انتظار داشته و دارد و چه بسا که اگر فرصت داشت بیش از این می نوشت و می گفت، امسال سال نو را روستا نیستم و تهرانم. امیدوارم که سالی پر از پاکی و برکت و مهربانی برای اهالی مهربان روستای خلیفه باشد و آنها در کنار هم برای آبادانی بیش از پیش روستا بکوشند. هیچ چیزی نمی تواند مرا به این موضوع که ای کاش سال نو را خانه پدری بودم، خوشحال تر کند و برای آنها نیز آرزوی توفیق دارم.
سال ۱۳۹۰ را به بالای خَشَم، دومِن خَشَم، بنکو شیخل، حضرات حیرون خَشَم، پیر و جوان، بزرگ و کوچک، زن و مرد و همه مردم خوب خلیفه باز هم تبریک گفته و از همه آنها التماس دعا دارم.
سرخ آویده سَوز آویده صحرا وُقشنگه
اُمسال نه می پاره ، بهاره ، همه رنگه
مهس آویدنه غولکل اُورَل سرخو
هی غره تراق ایزنه یا بنگ تفنگه؟
گُلی نَرو اُو بارونَ خَرده ،مث شیره
کُروک شلو غوص ایزنه ،مَی پیره نهنگه
سرنیزه کشیده بهمن سی دل ِ جوسال
تاک ِپوک در ایره زِر گوش گُل مثلَ فشنگه
تمون جیکه تَر واوی وَ پاش در اومه
باقله مِشی دَورش در ایره بَسکی زرنگه
نَی جیله* ایناله مِن گوشِ نَیِ هندی
فیلش یاد هند افتاده ،خُو کَرِ دَونگه
دحتر! مزَه سَر مثلَ شکالِ سَرِ مازَه
کُر بو تِنَ بُرده ایسُو بتر وَ پلنگه
بُو دُحترو! بی شیر بها دحترَه رد کُه
پی جاهل عاشق سی چه دل تو مث سنگه؟
دنیا مِنِ یک رحته نه سر خینِ بُوایه
سَر دحتر ِ نشمین تِنِ ،هر چی که جنگه
بُنگِ کِلِ دحتر دَرَی تِل تِلَ ور داشت
مَی قه قَه کُو کُهِ ، می جل جل ِ زنگِ
زِر بُرگِشَ ورداشت، حنا بهس کف دهسِش
یُه پینجَشِ یا خارکِ زینی سر ِ پنگه؟!
زِر بار نخوسی خَرِ دیزَی بیابونی
نه وختِ سَقَط واویدنه ، روز ِ هُلنگه*
هیهای که پیر آویدی ای عاشق پاری
ای وای که اسب عربی مَی خرِ لنگه
هر سال نو آوی ، دل مو یارَ نو ایخه
جا مُنده خو دَهس نیکَشِه ،سی یار ِکه تنگِ
"اسا بده مندی" * نُکِنش ایرجو ، بسته
یاکُه دلِ منِ سینه نه سنگه کُهِ بَنگه !
دشتستان بالاخره سبز شد. باران هایی که بارید و روزهایی که رفت باران همه دشتستان را در خود فرو برد و دشت خلیفه هم سیراب شد. دره انبر لب تا لب آب اورد و انبری خنک شد. گندم ها سبز شده اند و دلم تنگ شده برای یک شب شب نشینی در تپه های اطراف پیر. چقدر این روزها خوب هستند. خدا بخواهد عازم جنوب هستم و در این میان دلدادگی ام به آنجا دوچندان می شود....
بعضی وقت ها بعضی ها موتور حرکت می شوند، یعنی می شوند انگیزه و این انگیزه ها اگر در یک روز به هم برسند که چه شود. روزی که در این دنیا می توانی خودت باشی و بنویسی. وقتی با یکی از بچه محل ها حرف می زنی و وقتی خودت را در میان آنها پیدا می کنی... همه چیز از بنچاق آدم است و اینکه سند کجا روی پیشانیت باشد. من از اینکه در روستا دنیا آمده ام به خودم می بالم و هر جا هم نشسته ام گفته ام که قطب عالم هستی خلیفه است. بعضی وقت ها دوستان از اینکه من این همه به روستایی بودن خودم می بالم، می مانند... خلیفه تمام ذهنیت من برای زندگی است و افسوس که نمی توانم آنجا زندگی کنم.
امروز صبحت مختصری با یکی از بچه محل ها داشتم و کامنتی هم از هم محلی دیگری که باز هم هیچ کدام از آنها در خلیفه نبودند و ای کاش می شد که همه برگردند خلیفه و همه دور هم باشیم. دور هم باشیم و بنویسیم که کی هستیم و می خواهیم به کجا برسیم. اینجا روزگار ما آدم ها در پرتو باد و باران و روزها می گذرد و می ماند شناسنامه هایی که سنگ گورمان می شوند. این یادگارها را باید داشت و به آنها افتخار کرد.
حجت عشایری پیشنهاد خوبی داده بود و به او پیشنهاد می کنم که خودش پیشقدم شود و بسمه الله را بگوید و پیش برود. اینگونه است که حرکتی آغاز می شود و در ادامه خودش همه را به دنبال خودش می کشد. باز هم باید بگویم که در این دنیای وارونه این ما هستیم که باید با روزگار برقصیم و بمانیم و مبارزه کنیم و در این روزگار آدم هایی پیروز هستند که الفبای مبارزه را بلد باشند. ما روستازادگان بهتر از همه این الفبا را بلدیم و برای مبارزه ای طولانی باید خودمان را مهیا کنیم....
امروز سالروز تاسیس وبلاگ روستای خلیفه است. سال ۱۳۸۵ بود و تازه اسباب کشی کرده بودم به خانه جدید و به نوعی فراغ بال داشتم تا بتوانم بیشتر و بیشتر فکر کنم و بنویسم. روز ۲۹ آذرماه و در همان شبهایی که در بلندای خود تا طلوع آفتابش باید صبر کنی تا خورشید طلوع کند، بیدار ماندم و به ناگهان جرقه درست کردن این وبلاگ به ذهنم خطور کرد. پیش از آن وبلاگ رسمی خودم را داشتم و می نوشتم، اما اینکه بخواهم وارد حوزه دیگری شوم، به قول قدیمی ها مساله ای علیحده بود.
علاقه ام به روستا و آشنایی ام با آنچه که در این روستا گذشته و دانستن کیستی و چیستی ام و اینکه باید خلیفه را جاودانه کرد، انگیزه ای بود تا پس از سال ها دربه دری برای تحصیل این وبگاه را درست کنم. اینجا هر چند در ابتدا به من تعلق ندارد و ملک طلق همه مردم خوب خلیفه است، اما جایی است برای خالی کردن دلتنگی ها و یاد آوردن اینکه کجایی ام و کیستم.
در طول تمام سال هایی که شیراز و تهران بوده ام و دوستانی که از تمام ایران داشته و دارم - که الحمدالله همه تحصیل کرده و برای خود جایگاهی دارند - هیچ وقت قایم نکرده ام که روستازاده ای بیش نیستم. روستازاده ای که می داند کیست و کجایی است. از اینکه ایرانیم و از تبار پاک شبانکارگان - با ده کهنه اشتباهی نگیرید که همه آنها از ده کهنه دهدشت هستند - و امروز دشتستانیم و بوشهری به خودم می بالم. تمام خاک روستا را وجب به وجب دوست دارم و هوایش را به اندازه همیشه ها استنشاق می کنم.
دلم می گیرد راه می افتم و می روم تا ناکجاآباد و به ناگهان خودم را در میان بلندای خاطرات روستا می بینم و همه چیز برایم رنگی دیگر دارد. اینجاست که انسان می داند چرا زنده است و بنچاق و تیره و تبار یعنی چه. اینجا تا زمانی که بلاگفا میزبانی مرا کند، زنده است و البته تا زمانی که دست من به نوشتن برود بتوانم بنویسم... اینجا تا زمانی که خواننده ای داشته باشد و همه بتوانند بخوانند وجود خواهد داشت و تا زمانی که خلیفه در نقشه جهان حضور دارد و می توان مردمانش را دید.
به آینده روستا خوشبین هستم و تنها نگرانی ام پی درس و مشق نرفتن بچه هاست. ای کاش به اندازه ای که دنبال تجارت و ثروت بودند، به یک دهم آن هم دنبال آموزش و تحصیل و کسب درجات عالی می بودند. امروز ما پولدار و ثروتمند کم نداریم و تنها مشکلمان نداشتن افرادی است که تحصیلات عالیه داشته باشند تا بتوانند در این کشور مقامی دست یافته و به لابی روستا تبدیل شوند. امیدوارم روزی برسد که بیشتر بچه های روستا بتوانند در کنار تجارت و بازرگانی به علم آموزی خود تا منتها درجه آن پرداخته و از این بابت هم روی روستا را سفید کنند. برایم کمی سخت است که بگویم در روستای ما تنها دو نفر تحصیلاتشان در مقطع دکتری است....
