الان خرما پزان است. مادرم می گفت امسال گرما چندان زیاد نبوده اما هر چه که باشد الان باید هوا اوج شرجی خودش باشد. ماه سنبله از نیمه گذشته است و عقرب در حال آمدن است. همه منتظر لهیمر و نم های صبحگاهی هستند. نخل های ما هم امسال به حمدالله بد نبودند هر چند من از خارک خوردن به جز دو بار چیزی دستم را نگرفت. امسال از آن سال های بد خارکی من بود. روزها در امتداد خودشان در گذرند و دلم برای گرمای آخر شهریور که نگاه ها را به باز شدن مدرسه ها و ثبت نام می دوخت تنگ شده. آدم ها بزرگ می شوند اما خاطره ها در کوچکی خود می مانند تا بگویند که ما نیز به همان اندازه خرد و کوچک هستیم.
یادش بخیر، بچه که بودیم در این فصل سال و این ماه ها و روزها دلمان خوش بود به دنباز یا همان نیمخون خودمان. خارکی که نصفش خون شده است و نرم. چه حالی داشت وقتی ظهر تلیت و منگک با دوغ کشک خنک به همراه دنباز می خوردیم و بعدش چرتی چند ساعته می زدیم... سال هاست که دیگر این مراسم را یادمان رفته و دیر سالی است که زندگی شهری بر ما روستائیان هم غلبه کرده و همه چیز را به رنگ دیگری درآورده است. من که حالا سال هاست تلیت و دوغ نخورده ام بماند، سال های سال است که یادم رفته چیزی بنام خواب بعد از ظهر وجود دارد و این روزها است که دلم را آشوب کرده است و نمی دانم تا چه زمان ادامه خواهد داشت. این روزها نخل های حیاتمان نیز دنباز شده اند، پدر می گفت برایت بفرستم گفته خراب می شود نفرست... اگه نخوردیم که نمی میریم.... اسد از نیمه گذشته است و چند هفته دیگر خرما پزان است و بعد هم خرما بران... این روزها هم می گذرد.
از سفر مکه آمده بودم. روز شنبه خانه ناگهان از پیرمردها پر شد و هر کدام خاطره گفتن آغازدیند. از سمت راست به چپ این افراد نشسته اند... کامهدی، محمد عباس خدارحم، عباس حسین آغا و حسن چارملی. افرادی که در عکس نیستند... بابای خودم، بهرام شیخ حسن و دایی حیدر و دایی حاج سلیمان.

ادامه مطلب
تيرماه هم دامن كشان رسيد و تا ماه اسد چيزي نمانده است. ديشب با پدر صحبت مي كردم و با او از هر دري سخن رانديم. از استاد دانشگاه شدن من مي گفت و اينكه اگر به بوشهر برگردم چه خوب ميشود.. من در تلاشم. قرار است هفته آينده راهي مكه شويم به همراه مادر. آرزويي دور و دراز كه اگر خدا بخواهد جامه عمل خواهد پوشيد. پدر ميگفت نخلها در حال رنگ گرفتن است و بايد منتظر بود تا سريعتر به رنگ آيند. او از نخلهاي داخل حيات ميگفت كه آرام آرام دارند آخرين مرحله از بودن را هم پشت سر ميگذارد. ميگفت چند تا «پنگ» برايت گذشته ام و مهمتر از همه مي گفت كه مادرت كه به تهران آمد چند «ريس» خارك برايت خواهم فرستاد كه سبز و سرخ به هم آميختهاند. چه حالي ميدهد وقتي كه «دنباز» درست شود و بتواني با ماست تازه بخوري و چه بهتر باشد اگر كه خود بالا نخل بروي خاكآلوده بچيني و بخوري و كمي هم دل درد بگيري. از همين الان مزه گس خارك را زير زبانم احساس مي كنم و منتظرم را فرا برسد آْمدن مادرم و رفتن با هم به مكه و چقدر زيبا خواهد بود طواف خانه خدا را كردن و آرامش آن را با تمام وجود درك كردن... منتظر آن روز هستم..

آنجا كه بيخيالي........!!
خيالي ممتد چون خط سفيد وسط جاده را ميماند
من چون خطي زرد بينقطهچين تا ابديت
كنار ميمانم
ميدوم تا بينهايت
آنجا كه شوق پرستوي بيبال
هوس
پزكشيدن ميكند..
آنجا كه سكوت بار ديگر ميزبان لحظههاي بيرهگذر است
.
در ميان شورهزار خاطراتم
مغيلان اين نگهبان بيابانهاي جنوب
سبز ميروياند خود را
و قباسبز نيز
پر ميگشايد و گزدانها را ميآرايد
نخلستان « برآفتاب » ديگر ميراب ندارد
شهابيها خشكيدهاند....
« شكر وخمي » ثمر نميدهد و زاهدي خارش زهر ندارد
من همچنان خودم را دوره ميكنم
همچنان ميان باد گرم و شرجي
ميان كُنارهاي روئيده بر خاطراتم... تيغهايش را هم دوست دارم..
.
در ميان شورهزار خاطراتم
« مَنگك و كاكُل » چه زيبا ميرويانند خود را
... و من
چه زيبا دوستشان دارم...
اينجا همه چيز معنيِ ديگري دارد
كسي نيست « گز » را بفهمد...
كسي نيست « قباسبز » را بر « نخل بيسر » تصور كند
كسي نيست سايه كنار را در ميان تبرك خاك خنكش احساس كند...
اينجا همه چيز بوي سنگ و سيمان و دود و آهن ميدهد
... و من
و من در شورهزار خاطراتم
اشكهايم را مزه ميكنم.....
امروزه که به حمدالله همه در روستای ما تاجر و بازرگان هستند برخی هم از روزی خداداد به چنان جایگاهی رسیده اند که نگو و نپرس. اما در این میان روستای خلیفه دارای استعداد خوبی هم برای کشاورزی بود که این را به خوبی می توان در زمین های کشاورزی آن دید. بر اساس آماری که اعلام شده و برخی از پیران قوم می گویند، میزان زمین های خلیفه بعد از روستای زیارت در استان بوشهر بیشتر از دیگر روستاهاست به خصوص آنکه زمین های خلیفه شوره زار ندارد و همه آنها قابل کشت است. مهمترین مشکل در مورد کشاورزی روستا، به کمبود آب بر می گردد به گونه ای که این مشکل باعث شده است تا عملا کار کشاورزی در روستا سخت شود و از همان قدیم در حد دو سه مزرعه و چند باغ خرما محدود بماند و زمستان هم گندمی به مراد کشت دیم در زمین بریزند که نان سالشان درآید. اما فارغ از این موضوع می توان گفت که در روستا چندین رشته قنات بوده که به خصوص در خلیفه قدیم اهمیت داشته است. بعد از خرید زمین فعلی از شاه فیروزی ها، یکی دو رشته قنات در محل جدید احداث شد که یکی از آنها از شیب روستا استفاده کرده و پائین روستا پشت باغچه مرحوم «مش کلبعلی» بیرون می آمد. طوری که مشخصه آب این قنات چندان قابل شرب نبوده و بیشتر برای کشاورزی از آن استفاده می کردند. اگر به زمین هایی که قدیم «تشی» نام داشتند و امروز شده اند منزل مسکونی اهالی روستا نگاه کنیم، خاک آن سیاه است و به گفته قدیمی ها در اینجا هم باغات خرمایی وجود داشته است.
علاوه بر این موارد باید به وجود مزارعی چند اشاره کرد که برای رفع حوایج مردم سبزی کاری و جالیزکاری داشتند و از هر کدام از قدیمی ها که بپرسی سابقه پاتک زدن به این مزرعه های کوچک یا به عبارت بهتر «چهاو»ها را داشته اند. به طور کلی آب شرب مردم از چاه هایی که در «بلبلند» وجود داشت تامین می شد و برخی از کارشناسان دولتی که قبل از انقلاب آب این چاه را آزمایش کرده بودند دلیل رنگ و روی متفاوت مردم خلیفه از دیگر مردم منطقه را مصرف همین آب ارزیابی کرده بودند. جریان « خر و برداله » معروف است و صبح زود برای آوردن آب راهی شدن... مادرها کنار دره «انبری» منتظر تا کی بچه هایشان از آوردن آب بازگردند.... داستان های فراوانی سر آوردن آب از این چاه وجود دارد که اگر پرسیده شود چیزی کمتر از هزار و یک شب نیست...
دیگر نکته در این مورد می توان به کشت برخی محصولات خاص در روستا اشاره کرد که بیشتر جنبه دارویی داشته اما محصولی مانند پنبه به خوبی به عمل می آمد و یکی از تجارت های مردم روستا در قدیم همین بوده است که در فرصتی دیگر به ان اشاره خواهم کرد. راستی تا یادم نرفته باید از خیار دزدی ها هم بگویم که فکر کنم نسل ما آخرین هندونه دزدهای روستا بودیم و بعد از ما نسل همه چیز منقرض شد.. درست مانند نسل دایناسورها....... ![]()
اين روزها كه دوباره شروع به نوشتن كردهام خيلي خوب است و دليلش هم چيزي نيست جز تماس يكي دو تا از دوستان كه وبلاگ را ديده بودند و خواستار ادامه آن شدهاند. روزگار غريبي است؛ الان داشتم در روزنامه با بچهها خاطرات مدرسه را دوره ميكرديم، بچگيها و شور و شرهايي كه داشتيم.. دعواهاي كودكي و آسمان آبي خليفه در زمستان و چه خوب بود اگر باران ميآمد و بهاري هم بود و «دره انبري» هم آب ميآورد كه ديگر بساطمان جورٍ جور بود... هر چه فكر ميكنم نميتوانم خاطرات آن دوران را فراموش كنم، يكي به خيال بلند روزگار پيوست و يكي هم در ميان باد بهار رفت، يكي در خلال روزگاران گم شد و يكي نيز چونان من در تكاپوي بودن گام برداشت. خليفه را با تمام وجود دوست دارم و هر چند كه ديگر كوچه ها آن معناي گذشته را نميدهند و مادر « علي رئيس حيدر » نيست تا در سايه بعد از ظهر بر سرمان آب جوش بريزد و « حسين بالي » تا كمربند به دست تا در دبستان دنبالمان كند... روزهايي كه رفتهاند مثل آينه در برابرم ميرقصند و قابل فراموش شدن نيستند و يا به عبارتي فراموش كردنشان سخت است.
به هر حال بايد نوشت از روزگار سرنوشت. دوم ابتدايي بوديم؛ معلممان فتحالله ابراهيمي و مديرمان هم آقاي مرتضي عيدي. آقاي ابراهيمي هميشه دنبال صبحانه خوردن سر كلاس بود و ما هم چشمهاي گرسنهامان دنبالش. يك روز كه من خدابيامرز غلامحسين جوانفرد را فرستاد براي صبحانه، بابا ما را بين راه ديد و گفت برويد خانه و از فرداي آن روز كه آقا فتحالله دور ما را خط كشيد و ديگر براي صبحانه نرفتيم. مرتضي عيدي هم با آن خطكش پهنش كه دنبال كتك زدن از نوع خنده دار و گريهدارش بود... فرق نميكرد؛ ميزد تا اشكت در بياد... پارسال يكبار بهم زنگ زد و حالي پرسيد و ديگر خبري ازش ندارم و اين روزها همچنان ميگذرند... يك بار چنان دستان كودكيام را هدف آن خطكش عريض و طويل قرار داد كه دردش را هنوز در كف دستانم حس ميكنم... جرمم بازي كودكانه بود... يادش بخير؛ 23 سال گذشته است و انگار همين ديروز بود.
اين روزهاا يواش يواش نخل ها ثمر گرداني دارند.. الان دارد « كتوك ها » به « پهك » تبديل ميشوند تا در كمتر از يك ماه ديگر « خارك » ها رنگ بگيرند.. اين روزها تش باد يا همان باد گرم تمام دشت دشتستان و شبانكاره را در بر گرفته است و گرم ترين ماه سال است. يادش بخير در همين روزها بود كه براي امتحان آخر سال راهي مي شديم و له له زنان خود را به مدرسه مي رسانديم... دبستان و راهنمايي خوب بود، اما با گذشت زمان و رسيدن به دبيرستان امتحان دادن هم سخت تر مي شد. از شانس ما آن روزها دبيرستان در روستا نبود و بايد روزانه مي رفتيم مركز بخشمان بنام دهكهنه.
يادش باز هم بخير.. پنجم ابتدايي 36 نفر در كلاس درس بوديم و محمد مقدم هم معلممان... از آن 36 نفر تنها من ادامه تحصيل دادم و هنوز هم دارم درس مي خوانم... خودم هم مانده ام در اين 30 سالگي چگونه درس مي خوانم. بچه ها همه به سمت و سويي رفتند و من ماندم هزار توي تنهايي.... بعضي وقت ها دلم براي آن روزها تنگ مي شود اما چه كنم كه هم زباني هم ميان آنها ندارم... هر جا هشتند تنشان سالم و دلشان خوش باد...
