تبليغاتX
باران در شب

باران در شب

در مورد زادگاهم روستای خلیفه شبانکاره

تيرماه هم دامن كشان رسيد و تا ماه اسد چيزي نمانده است. ديشب با پدر صحبت مي كردم و با او از هر دري سخن رانديم. از استاد دانشگاه شدن من مي گفت و اينكه اگر به بوشهر برگردم چه خوب مي‌شود.. من در تلاشم. قرار است هفته آينده راهي مكه شويم به همراه مادر. آرزويي دور و دراز كه اگر خدا بخواهد جامه عمل خواهد پوشيد. پدر مي‌گفت نخل‌ها در حال رنگ گرفتن است و بايد منتظر بود تا سريع‌تر به رنگ آيند. او از نخل‌هاي داخل حيات مي‌گفت كه آرام آرام دارند آخرين مرحله از بودن را هم پشت سر مي‌گذارد. مي‌گفت چند تا «پنگ» برايت گذشته ام و مهمتر از همه مي گفت كه مادرت كه به تهران آمد چند «ريس» خارك برايت خواهم فرستاد كه سبز و سرخ به هم آميخته‌اند. چه حالي مي‌دهد وقتي كه «دنباز» درست شود و بتواني با ماست تازه بخوري و چه بهتر باشد اگر كه خود بالا نخل بروي خاك‌آلوده بچيني و بخوري و كمي هم دل درد بگيري. از همين الان مزه گس خارك را زير زبانم احساس مي كنم و منتظرم را فرا برسد آْمدن مادرم و رفتن با هم به مكه و چقدر زيبا خواهد بود طواف خانه خدا را كردن و آرامش آن را با تمام وجود درك كردن... منتظر آن روز هستم..

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 19:26  توسط کریم جعفری  | 

در ميان شوره‌زار خاطراتم

آنجا كه بي‌خيالي........!!

خيالي ممتد چون خط سفيد وسط جاده را مي‌ماند 

من چون خطي زرد بي‌نقطه‌چين تا ابديت

كنار مي‌مانم

مي‌دوم تا بي‌نهايت

آنجا كه شوق پرستوي ‌بي‌بال

هوس

پزكشيدن مي‌كند..

آنجا كه سكوت بار ديگر ميزبان لحظه‌هاي بي‌رهگذر است

.

در ميان شوره‌زار خاطراتم

مغيلان اين نگهبان بيابان‌هاي جنوب

سبز مي‌روياند خود را

و قباسبز نيز

پر مي‌گشايد و گزدان‌ها را مي‌آرايد

نخلستان « برآفتاب » ديگر ميراب‌ ندارد

شهابي‌ها خشكيده‌اند....

« شكر وخمي » ثمر نمي‌دهد و زاهدي خارش زهر ندارد

من همچنان خودم را دوره مي‌كنم

همچنان ميان باد گرم و شرجي

ميان كُنارهاي روئيده بر خاطراتم... تيغ‌هايش را هم دوست دارم..

.

در ميان شور‌ه‌زار خاطراتم

« مَنگك و كاكُل » چه زيبا مي‌رويانند خود را

... و من

چه زيبا دوستشان دارم...

اينجا همه چيز معنيِ ديگري دارد

كسي نيست « گز » را بفهمد...

كسي نيست « قباسبز » را بر « نخل بي‌سر‌ »  تصور كند

كسي نيست سايه كنار را در ميان تبرك خاك خنكش احساس كند...

اينجا همه چيز بوي سنگ و سيمان و دود و آهن مي‌دهد

... و من

و من در شوره‌زار خاطراتم

اشك‌هايم را مزه مي‌كنم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 20:5  توسط کریم جعفری  | 

امروزه که به حمدالله همه در روستای ما تاجر و بازرگان هستند برخی هم از روزی خداداد به چنان جایگاهی رسیده اند که نگو و نپرس. اما در این میان روستای خلیفه دارای استعداد خوبی هم برای کشاورزی بود که این را به خوبی می توان در زمین های کشاورزی آن دید. بر اساس آماری که اعلام شده و برخی از پیران قوم می گویند، میزان زمین های خلیفه بعد از روستای زیارت در استان بوشهر بیشتر از دیگر روستاهاست به خصوص آنکه زمین های خلیفه شوره زار ندارد و همه آنها قابل کشت است. مهمترین مشکل در مورد کشاورزی روستا، به کمبود آب بر می گردد به گونه ای که این مشکل باعث شده است تا عملا کار کشاورزی در روستا سخت شود و از همان قدیم در حد دو سه مزرعه و چند باغ خرما محدود بماند و زمستان هم گندمی به مراد کشت دیم در زمین بریزند که نان سالشان درآید. اما فارغ از این موضوع می توان گفت که در روستا چندین رشته قنات بوده که به خصوص در خلیفه قدیم اهمیت داشته است. بعد از خرید زمین فعلی از شاه فیروزی ها، یکی دو رشته قنات در محل جدید احداث شد که یکی از آنها از شیب روستا استفاده کرده و پائین روستا پشت باغچه مرحوم «مش کلبعلی» بیرون می آمد. طوری که مشخصه آب این قنات چندان قابل شرب نبوده و بیشتر برای کشاورزی از آن استفاده می کردند. اگر به زمین هایی که قدیم «تشی» نام داشتند و امروز شده اند منزل مسکونی اهالی روستا نگاه کنیم، خاک آن سیاه است و به گفته قدیمی ها در اینجا هم باغات خرمایی وجود داشته است.

علاوه بر این موارد باید به وجود مزارعی چند اشاره کرد که برای رفع حوایج مردم سبزی کاری و جالیزکاری داشتند و از هر کدام از قدیمی ها که بپرسی سابقه پاتک زدن به این مزرعه های کوچک یا به عبارت بهتر «چهاو»ها را داشته اند. به طور کلی آب شرب مردم از چاه هایی که در «بلبلند» وجود داشت تامین می شد و برخی از کارشناسان دولتی که قبل از انقلاب آب این چاه را آزمایش کرده بودند دلیل رنگ و روی متفاوت مردم خلیفه از دیگر مردم منطقه را مصرف همین آب ارزیابی کرده بودند. جریان « خر و برداله » معروف است و صبح زود برای آوردن آب راهی شدن... مادرها کنار دره «انبری» منتظر تا کی بچه هایشان از آوردن آب بازگردند.... داستان های فراوانی سر آوردن آب از این چاه وجود دارد که اگر پرسیده شود چیزی کمتر از هزار و یک شب نیست...

دیگر نکته در این مورد می توان به کشت برخی محصولات خاص در روستا اشاره کرد که بیشتر جنبه دارویی داشته اما محصولی مانند پنبه به خوبی به عمل می آمد و یکی از تجارت های مردم روستا در قدیم همین بوده است که در فرصتی دیگر به ان اشاره خواهم کرد. راستی تا یادم نرفته باید از خیار دزدی ها هم بگویم که فکر کنم نسل ما آخرین هندونه دزدهای روستا بودیم و بعد از ما نسل همه چیز منقرض شد.. درست مانند نسل دایناسورها.......

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 17:44  توسط کریم جعفری  | 

اين روزها كه دوباره شروع به نوشتن كرده‌ام خيلي خوب است و دليلش هم چيزي نيست جز تماس يكي دو تا از دوستان كه وبلاگ را ديده بودند و خواستار ادامه آن شده‌اند. روزگار غريبي است؛ الان داشتم در روزنامه با بچه‌ها خاطرات مدرسه را دوره مي‌كرديم، بچگي‌ها و شور و شرهايي كه داشتيم.. دعواهاي كودكي و آسمان آبي خليفه در زمستان و چه خوب بود اگر باران مي‌آمد و بهاري هم بود و «دره انبري» هم آب مي‌آورد كه ديگر بساطمان جورٍ جور بود... هر چه فكر مي‌كنم نمي‌توانم خاطرات آن دوران را فراموش كنم، يكي به خيال بلند روزگار پيوست و يكي هم در ميان باد بهار رفت، يكي در خلال روزگاران گم شد و يكي نيز چونان من در تكاپوي بودن گام برداشت. خليفه را با تمام وجود دوست دارم و هر چند كه ديگر كوچه ها آن معناي گذشته را نمي‌دهند و مادر « علي رئيس حيدر » نيست تا در سايه بعد از ظهر بر سرمان آب جوش بريزد و « حسين بالي » تا كمربند به دست تا در دبستان دنبالمان كند... روزهايي كه رفته‌اند مثل آينه در برابرم مي‌رقصند و قابل فراموش شدن نيستند و يا به عبارتي فراموش كردنشان سخت است. 

به هر حال بايد نوشت از روزگار سرنوشت. دوم ابتدايي بوديم؛ معلممان فتح‌الله ابراهيمي و مديرمان هم آقاي مرتضي عيدي. آقاي ابراهيمي هميشه دنبال صبحانه خوردن سر كلاس بود و ما هم چشم‌هاي گرسنه‌امان دنبالش. يك روز كه من خدابيامرز غلامحسين جوانفرد را فرستاد براي صبحانه، بابا ما را بين راه ديد و گفت برويد خانه و از فرداي آن روز كه آقا فتح‌الله دور ما را خط كشيد و ديگر براي صبحانه نرفتيم. مرتضي عيدي هم با آن خط‌كش پهنش كه دنبال كتك زدن از نوع خنده دار و گريه‌دارش بود... فرق نمي‌كرد؛ مي‌زد تا اشكت در بياد... پارسال يك‌بار بهم زنگ زد و حالي پرسيد و ديگر خبري ازش ندارم و اين روزها همچنان مي‌گذرند... يك بار چنان دستان كودكي‌ام را هدف آن خط‌كش عريض و طويل قرار داد كه دردش را هنوز در كف دستانم حس مي‌كنم... جرمم بازي كودكانه بود... يادش بخير؛ 23 سال گذشته است و انگار همين ديروز بود. 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 18:59  توسط کریم جعفری  | 

اين روزهاا يواش يواش نخل ها ثمر گرداني دارند.. الان دارد « كتوك ها » به « پهك » تبديل مي‌شوند تا در كمتر از يك ماه ديگر « خارك » ها رنگ بگيرند.. اين روزها تش باد يا همان باد گرم تمام دشت دشتستان و شبانكاره را در بر گرفته است و گرم ترين ماه سال است. يادش بخير در همين روزها بود كه براي امتحان آخر سال راهي مي شديم و له له زنان خود را به مدرسه مي رسانديم... دبستان و راهنمايي خوب بود، اما با گذشت زمان و رسيدن به دبيرستان امتحان دادن هم سخت تر مي شد. از شانس ما آن روزها دبيرستان در روستا نبود و بايد روزانه مي رفتيم مركز بخشمان بنام دهكهنه. 

يادش باز هم بخير.. پنجم ابتدايي 36 نفر در كلاس درس بوديم و محمد مقدم هم معلممان... از آن 36 نفر تنها من ادامه تحصيل دادم و هنوز هم دارم درس مي خوانم... خودم هم مانده ام در اين 30 سالگي چگونه درس مي خوانم. بچه ها همه به سمت و سويي رفتند و من ماندم هزار توي تنهايي.... بعضي وقت ها دلم براي آن روزها تنگ مي شود اما چه كنم كه هم زباني هم ميان آنها ندارم... هر جا هشتند تنشان سالم و دلشان خوش باد...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 18:16  توسط کریم جعفری  | 

معمولا هر وقت که به روستا می آیم، دوربینم به همراهم است. دوربینی که تا حالا چندبار عوض شده تا چهره زادگاهم را بهتر نشان دهد و تصویر زیباتری از خود نشان دهد. هر وقت بیرون می روم - که کم می روم - دوربینم جزو لوازم اصلی است و به همین علت است که صدها عکس از روستا و طبیعتش در دل خاطرات دوربین ضبط و ثبت شده است. آلبومی از عکس ها که در غربت تهران به سراغشان می روم و اندکی از درد درونم را کم می کنم. چقدر این عکس ها را دوست دارم. یکی از این عکس ها مربوط به نوروز سال۱۳۸۵ است که بعد از بارش بارانی بهاری زدم بیرون عکاسی کردم و آن هم چه عکس هایی. این عکسی که الان اینجا می بینید از همه آنها برایم خاطره انگیزتر است و وقتی نگاهش می کنم انگار یکی از مناطق اروپا است. بیشتر اوقات صفحه اول رایانه ام را گرفته است. گله ای بیرون آمده و چرا کنان به سمت بیابان می رود... زیباتر از این نمی شود. این یک عکس را هم داشته باشید تا بقیه را هم سر حوصله بذارم...

عکسی زیبا از زادگاهم روستای خلیفه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:48  توسط کریم جعفری  | 

خیلی از مواقع خیلی از اتفاقاتی را که در ده می افتد خبردار نمی شوم. اما وقتی هم می فهمم که خیلی دیر شده است و این موضوع هم یکی از آنهاست. یعقوب جعفری - پسر عموی گرامی - آمده بود تهران دنبال کارهایش که گفت مراسم پیاده روی در ده برگزار شده است... بعدش هم گفت که عکس های مراسم را هم دارد که از مسجد امام حسین(ع) شروع و تا پشت دبیرستان دخترانه ادامه یافته است. در ادامه تعدادی از این عکس ها را آپلود کرده و می ذارم شاید شما هم خوشتون بیاد.... تازه یادم افتاده که وبلاگی هم به اسم خلیفه درست کرده ام که می توانم بعضی اوقات حرفایی را هم آنجا بنویسم... فعلا تا روزگاری دیگر.

راهپیمایی....

راهپیمایی در ده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:57  توسط کریم جعفری  | 

چندی پیش در روستا کنگره شهدا برگزار شد که این کنگره با استقبال خوبی هم روبه رو شد. در این برنامه که علاوه بر مقامات استانی سردار صفاری فرمانده نیروی دریایی سپاه پاسداران هم حضور داشت از شهدای روستا و روستاهای اطراف به خاطر قهرمانی هایشان در راه میهن قدردانی شد. متاسفانه به دلیل مشغله زیاد در تهران نتوانستم بروم و مشارکت داشته باشم. به هر حال گزارش این برنامه در روزنامه اتحاد جنوب آمده است و شما می توانید در ادامه مطلب آن را بخوانید. هر چند در این گزارش و یا بهتر خبر چند اشکال اساسی وجود دارد، از جمله اینکه از روستای ما با عنوان خلیفه ای !!!! یاد شده و نویسنده ننوشته است که روستای ما جزو منطقه شبانکاره است ولی به هر حال به قول گفتنی کاچی بهتر از هیچی است....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 18:40  توسط کریم جعفری  | 

همزمان با هجوم مغولان به ایران، به واسطه گسترش روزافزون ظلم و ستم و فساد در ایران، مردم گوشه‌نشینی اختیار کردند و برای آنکه کمتر در درگیری‌های قدرت حاضر باشند به کنج خانقاه‌ها رفتند و در آنجا معتکف شدند. اعتکاف در خانقاه‌ها و پناه بردن به پیران طریقت سنتی شد که طی آن تصوف و درویش مسلکی در ایران گسترش یافت و هر کس به یکی از طریقت‌های معروف آن زمان گروید. در مناطق جنوبی و مرکزی ایران طریقتی که در آن زمان اهمیت فراوان داشت طریقت شیخ خفیف بود و طریقتی که شاه‌شیخ ابواسحاق کازرونی در دوره آل بویه بنیان گذاشته بود. مریدان این طریقت‌ها نه تنها مردم عادی بلکه بسیاری از بزرگان دولتی و بازرگانان و دهقانان ایرانی را نیز شامل می‌شد.

پیروان این طریقت‌ها که از بانیان بزرگ گسترش اسلام در مناطق جنوبی ایران بودند، در سراسر جزایر و سواحل اقیانوس هند و دریا‌های متصالحه آن پراکنده بوده و مردم را دعوت به اسلام می‌کردند. در استان کنونی بوشهر نیز به دلیل آنکه گروهی بسیار از زردشتی‌ها و یهودی‌ها زندگی می‌کردند، رسم دعوت به اسلام افزایش یافت. علاوه بر آن بوشهر و سواحل آن به دلیل تجارت خوبی که داشت یکی از مکان‌های اصلی تامین منابع مالی خانقاه‌ها بود. تجار و دریانوردان پیش از آنکه کاروانی را راه انداخته و یا بادبان‌ها را برای سفر برافرازند، برای سلامتی سفر خود مبالغی پول را نذر پیران طریقت کرده و چون آنها دارای شبکه‌ای گسترده از خانقاه‌های تابعه بودند این نذورات را به سرعت جمع‌آوری کرده و به دست مراد خود می‌رسانیده‌اند. امروزه در مسیری که از شرق به غرب در دشتستان ترسیم کردیم شاهد وجود مقابر و بقاع متبرکه بسیاری هستیم که آنها را با نام‌های پیر، شیخ، شاه و حضرت می‌شناسند و کمتر روستا و یا مکانی در این مسیر وجود دارد که خالی از این گونه مکان‌ها باشند.

در روستای ما نیز دو مقبره وجود دارد که هر دو عنوان پیر را دارند. یکی پیر بهرس و دیگری پیر مرشد. در روستاهای اطراف نیز ما شاهد وجود این گونه مقابر هستیم. هر چند نگارنده بر این باور است که روستای شاه‌فیروز نیز محل اسکان یکی از این پیران طریقت با درجه بالایی در تصوف بوده و شاه علمدار نیز علی‌رغم آنکه او را برادر امام رضا(ع) می‌دانند، یکی از این پیران بلندپایه بوده است – نام علمدار فارسی است چرا که پسوند «دار» در عربی وجود ندارد و برادر امام رضا(ع) نیز نمی‌توانسته در قرن دوم هجری نامی فارسی داشته باشد- اما به دلیل طولانی شدن این مبحث به آن نمی‌پردازیم و تنها به پیر بهرس اشاره می‌کنیم.

آن گونه که از قراین و شواهد بر می‌آید پیر بهرس نه عرب بوده و از منطقه‌ای عربی پا به این مکانگذاشته است. ترکیب اسمی وی تمام ایرانی است و نشان دهنده هویت کاملا ایرانی اوست. بهرس با ترکیب « به » به معنای بهتر و « رس » به معنای رستگار، همانند نام‌های « بهروز » و « روزبه » تمامی نام‌هایی که با این ترکیب ساخته شده‌اند از اسامی‌ قدیمی ایرانی بوده و هنوز هم کاربرد دارد. حال اگر « پیر بهرس» از عراق و یا عربستان و یا سواحل جنوبی خلیج‌فارس آمده بود نباید نامی‌ عربی می‌داشت؟ نکته دیگر در مورد لقب وی است. چرا او به لقب پیر معروف شد؟ خود کلمه پیر هم واژ‌ه‌ای فارسی بوده و معنای بزرگ و هدایت‌ کننده است. علاوه بر این امروزه به راحتی می‌توان محل خانقاه وی را مشخص کرد. در فاصله تقریبا یک‌ کیلومتری آرامگاه وی مکانی وجود دارد بنام « گرو لنگری ». لنگر در اصطلاح تصوف و بر اساس نوشته‌ مرحوم نوربخش و سایر فرهنگ‌های لغت معنای خانقاه دارد و به هیج عنوان دیگر نمی‌توان عنوانی دیگر از آن مستفاد کرد، هر چند عده‌ای می‌گویند لنگر به معنی لنگر کشتی هم به کار می‌رود و آبی که در این مکان جمع می‌شده آنقدر فراوان بوده که می‌شد در آن لنگر انداخت!! در حالی که در اصطلاح فارسی بومی به این گونه مکان‌ها « طوف » گفته می‌شود که در قدیم هم کاربرد داشته است.

   نه تنها پیر بهرس، بلکه پیر مرشد که از نامش هم پیداست کار مرشدی می‌کرده و دارای مقام در تصوف بوده نیز در روستای خلیفه قرار دارد. حال با این توضیحات به سراغ « میر انبر » می‌رویم که امروزه‌ مقبره‌اش به صورت تلی از آوار در کنار مقبره مرادش قرار دارد. میر انبر که به احتمال زیاد نام دره انبری هم از آن گرفته شده است باید همانند مقبره پیر بهرس بوده باشد. نام میر انبر هم نامی ایرانی است که باز خود نشانگر ایرانی بودن و اصیل بودن مردم روستا است. اما در مورد معماری پیر بهرس که مربوط به اوایل دوره صفویه است و در تمام مناطق جنوبی ایران گسترده شده است، معماری ایرانی است که دامنه آن تا مکران و هند نیز کشیده شده است. هراین معماری که به صورت گنبدی سنگی است و طاق آن بدون ستون به‌ کار رفته است که خود نشانگر دقت معمار و میزان محاسبه در ساخت آن است.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 4:30  توسط کریم جعفری  | 

ترکیب جمعیتی

 مردم خلیفه را طیف‌های متعددی تشکیل می‌دهند که به دلیل ازدواج‌های صورت گرفته بیشتر آنها امروز با هم فامیل‌ هستند. تعدای از این خانواده‌ها در 150سال اخیر به روستا آمده‌اند که دلیل آن نیز به نظر می‌رسد امنیت قابل توجه و موقعیت مناسب آن بوده است. امروزه نمی‌توان در مورد نژاد این خانواده‌ها سخن راند و هر کدام از آنهابه گونه‌ای تاریخچه‌ای را برای خود دارند و بر این باورند که آن را از پدران خود به ارث برده‌اند. مهمترین نکته امروزه آن است که خلیفه امروز متعلق به ساکنان آن است و همه در آن حق آب و گل دارند و کسی نمی‌تواند در مورد منشاء خانوادگی آنها تفاوتی قایل شود.

موج مهاجرت از روستا و بر عکس آن در طول قرن‌های گذشته همواره رایج بوده و امروزه برخی از خانواده‌ها عملاٌ از روستا مهاجرت کرده و در شهرهای مختلف استان و دیگر مناطق کشور بر حسب موقعیت شغلی و اجتماعی ساکن شده‌اند که این خود بزرگ‌ترین آفت برای روستا بوده است.

زبان

زبان مردم خلیفه یکی از گویش‌های زبان فارسی است که ریشه در فارسی دری داشته و در دو قرن گذشته به دلیل هجوم اقوام لر و شول به منطقه تا اندازه‌ای تحت تاثیر آنها قرار گرفته است. این گویش با روستا‌های اطراف خود متفاوت بوده و این خود ویژگی خاص آن را می‌رساند. به نظر می‌رسد برخی از کلمات و واژه‌هایی که در این گویش به کار برده می‌شود مربوط به استان فارس باشد که در قسمت‌های بعدی راجع به آن توضیح کافی داده خواهدشد. مردم به اندازه‌ای به لهجه خود پایبند هستد که مهاجران به روستا را نیز تحت تاثیر قرار داده و آنها با گذشت یک نسل عملا با این گویش صحبت می‌کنند. ریشه‌های فارسی باستان در برخی کلمات و نوع جمله‌بندی تفاوت آشکاری با روستا‌های اطراف دارد و در برخی موارد کلمات با نحوه‌ای خاص ادا می‌شود که در سایر مناطق کشور نیز قابل مشاهده است. این گویش هرچند دستخوش تغییراتی شده، اما به نظر می‌رسد هویت خود را حفظ کرده باشد و از ممیزه‌های مردم روستا به شمار می‌رود.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 21:53  توسط کریم جعفری  |